دلیل
پای بسته
چشم باز ولی خسته
جسمی زنده ولی بیحال
یک "من" روبرویم زانو زده مینالد:
زندگی نگه دار! من خودم را جا گذاشته ام!
من
من
من
من
من
خستگی
شکستگی
مردگی
سکوت
زندگی!
+ جمله ای از فیلم هیوگو که توسط خود هیوگو گفته شده:
من تصور میکنم جهان مثل یک ربات است! هیچ جزئی از اجزای به کار رفته در ربات بدون هدف نیستند و هر کدام وظیفه ای دارند و به خاطر یک هدف در ربات بکار رفته اند... اگر من در دنیا وجود دارم، زندگی میکنم و هستم، باید دلیلی برای وجود داشتنم وجود داشته باشد! من به خاطر یک "علت" در این دنیا هستم!
+ فکر میکنید دلیل وجود داشتن شما تو دنیا چیه؟
ادامه ی مطلب اولین طرح کوبیسم چهره ایه که کشیدم!
چیزی به نام آپ!
حالا این هیچ!
امروزم رفته بودیم خونه همین زن عموم اینا، بعد این داشت خیلی میوه و شیرینی و اینا میاورد . مامانم برگشته میگه : نیومدیم که به خودمون زحمت بدیم!
منظورش "بهتون" بود!
+ حال ما خوب است...:)
با نگاهت...
با نگاهت به من بفهمان که قلبت به درد می آید از درد کشیدنم
با نگاهت نشانم بده "میفهمی" وقتی زندگی ام زیر آوار رفته است یعنی چه
با نگاهت بگو نگاهت نگاهِ من است...
هر چه میبینم ، میبینی و هر چه درد می کشم، احساس می کنی...
میخواهم سهم حد اقل یک آجر را در خانه ی جدیدت داشته باشم هموطن...
هر اتفاقی بیفتد میخواهم تحمل کنم تا زندگانی ات چیزیش نشود!
روی من حساب کن رفیق...
+ ترانه ی محسن چاوشی و سینا حجازی و ایمان قیاسی و حسین صفا برای مردم آذربایجان رو ...اینجا میتونید گوش کنید.
+ دارم زبان کره ای یاد میگیرم...البته فقط مکالمه. نوشتن نه! چون از الفباشون بدم میاد ولی حرف زدنشونو دوست دارم... باحاله. روزی 10 تا کلمه یاد میگیرم. باشد که رستگار شویم!
+ عیدتون مباررررررررررک
کودکانی که به دلشان ماند ...
کودکانی رفتند که به دلشان ماند جواب " در آینده میخواهید چه کاری شوید" رو تحقق ببخشند...
کودکانی رفتند که به دلشان ماند بروند مدرسه...
کودکانی رفتند که به دلشان ماند لذت روزه اولی بودن...
مردمانی رفتند که به دلشان ماند دیدن خوشبختی و موفقیت بچه هایشان...
و ما ماندیم!
ولی تغییر کردیم!
رفتند ولی به ما تلنگر زدند... بیدارمان کردند...
که مرگ همین نزدیکی است...
که ممکن بود ما هم خیلی چیزها به دلمان بماند.... قبل از بخشیده شدن...با این همه گناه...
+ من اصلا فکر این خرابی ها رو هم نمی کردم!
باورم نمی شه
باورم نمی شه
باورم نمی شه
+ تو هر شهری تو استانمون و شهر های دیگه ی کشور، دارن از طریق مساجد و پایگاه ها و... برای زلزله زدگان کمک مالی جمع میکنن... با کمک کردن بهشون ، بیاید ثابت کنیم که درکشون میکنیم در حد خودمون...
+ مخاطب: دخترکــــــ ...مرگ بازی نیست! شوخی هم نیست! وقتی تو خندیدی ، کودکی زیر آوار رفت و جان داد....
آذربایجان عزادار است...
تکمیل:
1.پس لرزه ها تا هفته ی بعد ادامه دارن...امیدوارم تا اون حد نباشن که خسارت به بار بیارن...
2. در این شریاط فعلا بهترین کمک، کمک مالیه. برای ساختن خونه ... خونه هایی که امیدوارم هیچ وقت تبدیل به آوار نشن...
3. دوباره نیاز به خون شدیدتر شده...
دوست خوبم ، نگار اینو برام اس ام اس کرد و گفت بذارم تو وبم...مرسی نگار جان :
جمعه روز آذربایجان است نه روز قدس
جمعه هفتمین روز رفتگان اهر و ورزقان و هریس است نه روز عرب...
جمعه روز ایرانی آواره و زیر آوار مانده است
ایرانی روز قدس ندارد تا وقتی که هموطنش آواره است...
زلزله جدی می شود!
انگار بحث زلزله جدی شده!
تا الان 300تا کشته و بیش از 4500 تا زخمی به بار آورده!
خدا به خانواده هاشون صبر بده واقعا....
تعداد پسلرزه ها: 120
مرکز: اهر - 6.2 ریشتر
بیاید همگی از خدا بخوایم صبر بده به خانواده های کشته شده ها و بیامرزدشون...
تنها کاری که میتونیم انجام بدیم اینه که فاتحه بخونیم براشون و کمک مالی کنیم به زلزله زده ها...
دوستان فاتحه ی شما خیلی به درد میخوره... ازشون دریغ نکنید...
تبریک!
تکواندو رو خیلی دوست داشتم. مخصوصا از وقتی که هادی ساعی درخشش کرد و سربلندمون کرد!
ضربه ی سری که حریف برزیلی زد به باقری معتمدی ، منو یاد ضربه ی سری انداخت که هادی ساعی برای قهرمانی به سر حریفش زد!
آخرش باقری رفت به فینال!
عالیه!
امسال خیلی عالی کار کردن همه ی ورزشکارامون! به همه تبریک می گم...
خدا رو شکر!
تبریک من فقط محدود به تکواندو نیستا!
کشتی فرنگی و وزنه برداری و پرتاب دیسک و بقیه رو هم تبریک می گم[نیشخند]
فرداش نوشت:
باقری !!!خب نقره هم خوبه! تبریک! انصافا طلا رو باید همون ترکیه ای می گرفت. عالی بازی کرد...
یوسف کرمی!!! بازی بدی بود...همین... به راند طلایی هم نکشید حتی...
راه حل ارائه میدهیــــــــم!
خب پس باید ماه رمضونو با تقویم ماها فیت کنن دیگه! بعد بندازنش وسط زمستون ...انوقت هر سال میتونیم با آرامش و شادی و اینا روزه مونو بگیریم!
والا!
[نیشخند]
یه چیزی...
دست و پا زدن بی فایده است!
باید خود را به دست آب سپرد!
فقط ...
مواج نشود نگاهت؟!
من توان مبارزه ندارم زمانی که
غرق در تو شده ام....
حال ما به طور کلی خوب است! سلام می رساند ولی شما....باور نکن!
:)
+ کنکوریای عزیز ممنون گل کاشتید...خیلی خوشحالم از این باب!
عجب دنیاییه دنیای ما!
کسایی که غذاشون تو 24 ساعت شاید کمتر از یه نصف نونه...
هواشونو داشته باش خدا....
بازم "گاهی وقتا..."!
ولی
گاهی وقتا مجبوری برای مخفی کردن هم که شده خودتو شاد نشون بدی!
می گویند چشمانت دور بین شده!
نمی دانند چرا!
ولی من میدانم!
چون....
تو دوری....
از من دوری
از دنیایم....
دوری!
ماها؟!
...
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای!
هه هه!
ما خودمون میدونیم عشق چیه عمو!!
معنی شعرت همینه دیگه؟! :
وقتی عاشق کسی باشی و اون عاشقت نباشه باید اسید روش بپاشی!!
همینه معنیش دیگه؟!
آره...همینه!
احوال ما!
چه طور میشه با گریه هم دود شد
چه طور میشه با خنده هم زخم خورد
چه طور میشه با عشق نابود شد
+چرا می زنید؟! نظرم در مورد رضا یزدانی تغییر کرد! خوبه!:دی
+ روزهای من خوبن! همین بسه که بفهمم باید قدرشونو بدونم!
روزهای خوب
روزهای بد....
و شاید بد تر و خوب تر
منتظرمونه!
ولی ما همچنان هستیم...محکم:)
ترس..
از این که این "من" کوچک
با یک "دنیا" ی بزرگ که "مقابل"ش ایستاده
چگونه خواهد جنگید؟
یا
آیا میتواند پیروز شود؟
ولی حالا این"من" بزرگتر "مقابل" دنیا نیست!
با دنیا نمی جنگد!
بلکه پا به پای دنیا راه سرنوشتش را دارد می پیماید!
دیگر ترسی نیست!
I wont let u go
now u know
I've been crazy 4 u all this time
بخوان مرا
تا زنده شوم از طنین صدایت
تا ببارم و
زنده کنم صداها ی خفه شده ی دلهای خسته را
بخوان مرا
بخوان
با شکوه
و محکم
فریاد بزن و مرا بخوان
قشنگ است حس طلبیده شدن
....
+ دیروز برای اولین بار سرم زدن بهم! بعد الان جاش به اندازه ی یه سکه ی 50 تومنی قلمبه و سبز شده!D:
ولی اصن تاثیری نداشت بیشتر مریض شدم!
+ چه حس خوبیه وقتی مریضی همه ی خانواده در حال برطرف کردن نیازهای و خواسته هاتن! هی لوست می کنن و تو هم حسابی ازش استفاده می کنی!
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!
من چقدددددر شما رو دوست دارم! اصن ینی میمیرم براتون!
حالا برین به لینک پایین و به عسک 124 که عسک منه رای بدین! آورین!
نه جدی جدی! خواهش می کنم! حالا میدونم عسکم زیاد قشنگ نیستا ولی شما یه لطفی بکنین برین به من و دو تا عکس دیگه(این دو تا دیگه به انتخاب خودتون:دی) رای بدین!
عکس من تو گروه سه و شماره ی 124 ه:)
نکته: آدرس ایمیل یا وبتونم بذارینا تو کامنتا. واقعا ممنون!:دی
باز هم اندر احوالات شانس ما!
بعدش یه باد ملایم میوزه و احساس می کنم پشت کله م سرد شد! میگم عجب به موقع! آورین آورین!
بعد یوهو یه خانوم می گه : دخترم مقنعه ت رفته بالا از پشت!
من: اوا! باشه مرسی!
و بعدش من به خودم:
:|
+ و حالا جاتون خالی! گرما زده شدم!:دی
ینی چی آخه؟!
یه بنده خدایی میاد سمتم . من جاش بودم می ترسیدم! آخه قیافه م خیلی مزخرف شده بود. عصبانی بودم. اخم کرده بودم! ها ها!
می گه ساعت چنده خانوم.
من تو دلم: آخه این موقه صب تو ساعت میخوای چیکار؟!
من به اون: ندارم ساعت.
اون: پس اینی که دستته چیه؟
من: ساعت!
اون: خب....؟
من: ساعت 5 و ربعه
اون: آهان.
من: اوهوم.
ینی اه اه اه!
هم همشهری گرامی، بنده اعصاب ندارم. چی می گی؟؟؟؟؟؟
اَی ی ی ی ...
خودم میدونم رفتارم خوب نبود. ولی خو چیکار کنم!؟:دیسوال!!
جوابو با "علت" بگین لطفا!
مررررسی:)
برگشت!
هراسان نیستم از پیمودنشان
می روم...بالا می روم...خیلی خوب و محکم
ولی ... آدمکی ظاهر می شود...
-بایست!
- چرا ؟ من که خوب پیش می روم..
- تو خوب پیش رفتی ولی نمی دانم چه کسی پله های بالایی را فروریخته! واقعا متاسفم! می دانم تقصیر تو نیست ولی انگار باید برگردی! راه دیگری نیست!
- ولی من که...
باشد...
این است "برگشت"!
+ سلام الکم. من برگشتم! سفر خیلی خوبی بود جاتون خالی.
+گاهی وقتا داری مثه آدم راهتو میری و موفق هم می شی ولی یهو یه بلای آسمونی نازل می شه! مجبوری برگردی! راهی رو که می تونست به موفقیتای بیشتری برسونه تو رو بدون اینکه خودت بخوای نابود کردن!! ...نابود!
اینم سوغاتی!(عکسه):دی

همه چی آرومه!
خود را به دست باد سپرده ام
موهایم هماهنگ با باد در حال رقصند
و یک "من" دیگر، رو به رویم...
ولی از من زلالتر..
آرامتر..
کنار دریا آرام است!
من هم آرام...
+ زنده باد مودم همراه!
جیم می شویــــــــم
در انتهای هر سفر
در آینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره ، این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش پشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه ی کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گمگشته ام کجا
ندیده ای مرا؟
"حسین پناهی"- ستاره
+ خب نوشته های پناهی رو دوست دارم دیگه!D:
+ از شدت خواب آلودگی نمی تونم چشامو باز نگه دارم!
+5 شنبه صبح زود می ریم مسافرت. گفتم که گفته باشم دیگه!!
+ چقد((+))؟!
حال ما اینگونه است!
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی چرک کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت...
"حسین پناهی"- سلام،خداحافظ
+ با این کلاس های فشرده(بیش از حد فشرده!) فکر کنم نقش نت کم کم از زندگیم رخت بربندد!
+ ...خب اینروزای من یکمی با بغض همراهه ولی خوشحالم!
خوشحالم ک می بینم کسایی هستن و وجود دارن که مثل من فکر می کنن. مثل من غصه دارن و مثل من بغض... هر چند که مجازی هستن ولی وجود دارن:)
+ روزتون مبارک دوستان جوان!
وجودم را از من نگیر!
زندگی قافیه ی باران است
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی
وقتی با هر نفست زندگی می کنم
وقتی با هر نگاهت دنیا را صاحب می شوم
وقتی صدایت برایم انتهای تمامی موسیقی هاست
وقتی بی تو نمی توانم "باشم"
وقتی زندگی من وابسته به توست
...
یعنی تمامی وجودم "تو" یی
پس "وجودم" را از من نگیر!
پ.ن: چون از امروز سرم شلوغه و کلاسام شروع شدن، کلی موضوع به ذهنم رسیده که بنویسم!!
پاکسازی کلی
نه سوژه ای نه نوشته ای....هیــــــــــچ! خالی!
پس یه مدتی پست بی پست!
اصن یه مدت نمی خوام به روز باشم! والا! کی به کیه؟!
سزیال خاطرات خون آشام رو هم گرفتم دارم نگاه می کنم! جاتون خالی!
32 قسمتشو نگاه کردم تا الان!
... وراجی بسه!
خب دیگه همین!
فعلا
چند مشت شعار که بهتر است گفته نشود!
شعار در زندگی ما معنی ندارد که!
+ خب واقعا چی می شه گفت به جماعت؟!
همه جا پر شعار شده و هیچ عملی نیست! اگرم باشه خیلی زود بووووووووووووووم،نابود می شه!
به نظرم شعار باید مقدس باشه! شعارو وقتی باید بدیم که مطمعنیم تو عمل کردن بهش هم موفق خواهیم بود. نه این که دم به دیقه یه شعار مزخرف تحویل همدیگه بدیم!
شعارای مقدس مثل "زندگی زیباست" "شاد بودن یعنی زندگی" و...
به نظرم مقدسن چون هم می تونیم بهش عمل کنیم و هم می تونیم با عمل کردن بهش موفق باشیم.
سعی کنیم شعارای غیر مقدس(!) رو فراموش کنیم!
و باور کنیم که "زندگی زیباست"
پست امروز!!
ولی هنوز به آرامش مطلوب نرسیده ایم!
سر و صداها نسبتا خوابیده اند ولی فقط خوابیده اند، نمرده اند! هر لحظه ممکن است بیدار شوند و دوباره کچلمان کنند!
فعلا کمی سکوت برقرار است(باید بگوییم گوش شیطان کر)!
خسته از...
خسته از فوران افکار داغِ مزاحمِ بی معنی. مغزم دارد زیر بار این فوران ها می سوزد...نابود می شود... شسته می شود.
ولی چه می توان کرد؟ جز این که راه سرنوشت خود را طی کنم. راه سرنوشتی که آخرش را نمی دانم. نمی دانم انتهای این راه طولانی یا کوتاه چه بر جا خواهد ماند از من. یک دفتر؟ قلم؟ نوشته های بی سر و ته که از مغز بی سر و ته من خسته شده و روی کاغذ آمده اند؟ یادم چه؟ آه...
بله! شاید فقط یک "آه" از من باقی بماند!
دلم می سوزد برای دستهایم که چه مطیعانه قلم را می گیرند و کاغذها را پر می کنند از تاریکی های ذهنم بدون اینکه انتخابی داشته باشند!
کفش هایم را در میاورم. بالاخره قرار است راه سرنوشت را بپیمایم... چه پیاده چه سواره...په با پای برهنه و چه با کفش... چه با میل و چه بی میل...
با پای برهنه می روم تا بفهمم وقتی که دارم مشکلات را زیر پاهایم له می کنم و از بین می برمشان، خودم هم زجر خواهم کشید و این زجر همان دردی است که از مشکلات بوجود می آید...
بگذار تا بفهمم مشکلات خود به خود نمی روند. باید درد کشید برای نابود کردنشان...
درد کشید...
گذر
ساله بودیم که خواندن و نوشتن را یاد گرفتیم. داشتیم 7 سالگی را سپری می کردیم و هر از گاهی تخیلات کودکانه مان را روی کاغذ می آوردیم. که آخرش گفتند خط خطی هایمان به عنوان بهترین داستان کودک در استان انتخاب شده است. ما که کودکی بیش نبودیم معنی این حرفشان را نمی فهمیدیم! بالاخره گذشت و گذشت...
و حالا فکر می کنیم که بزرگ شده ایم! ما بزرگ شده ایم ولی نوشتن را فراموش کرده ایم.
نمی دانیم چرا نمی خواهیم قبول کنیم که می توانیم.
این روزها در سکوت مطلق- حتی بدون تیک تاک ساعت!- در ذهنمان غلغله است. آرام نیستیم. نمی دانیم در مغزمان چه می گذرد. صداها همگی با هم مخلوط شده اند و مفهوم خاصی نمی دهند ولی بلندند..گوشمان کر می شود. سکوت می خواهیم...
ببین شانس به کجاها می کشونه!
یهو می بینم یه صدایی میاد"اهم...اهه اهم". از عالم تفکراتم(!) میام بیرون می بینم زل زدم به آقاهه! اونم داره با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم می فهمونه که روتو کم کن. و من جوابی نداشتم جز: [نیشخند]
فک کردنم به ما نمیاد!